گر نمیدانی بدان این دل بلاگردان توست
گر نمیدانی بدان این دل بلاگردان توست
هر کجا باشی دل شیدای من ویران توست
واژهها را از حروف چشمهایت چیدهام
اولین برگ بهارم مقصد چشمان توست
آرزویم گشته تنها با تو باشم هر زمان
در دلم فرمانروایی ملک جان جانان توست
تو کجا و من کجا تا تو رسیدن سخت شد
بی گمان تا عمر دارم قلب من خواهان توست
اختیار قلب من دیگر ز دستم رفتهاست
این دل بیچاره ی محزون من مهمان توست
نازِ چشمان تو قلب زخمیم را مرهم است
صد هزار شعر و غزل آواره و حیران توست
غنچه ی دلدادگی را در دلم پرپر مکن
در پی ات افتاده دل گویی که درهجران توست
با نگاهت می سرایم صد غزل تا آسمان
نیستی اینجا خیال عاشقم گریان توست
چشم میبندی به روی چشمهای خیسِ من
مانده فانوس نگاهم، بر سر ایوان توست
فریبا_قربان_کریمی
برچسبها:
آرش نصرالهی